پارميس آذر

 

پارميس در ۱۷ ماهگی

کم کم اين کوچولوی ما داره کلمات رو کامل تر بيان می کنه ولی نمی دونم چرا لهجش برره ايه! چند روزی بود که گاهی عروسکاشو از يقه لباسش می انداخت توی لباسش. ما هم زياد توجه نمی کرديم تا اينکه امروز ديديم يه عروسک رو انداخته توی لباسش و شکمش رو داده جلو و داره عين مامانش راه می ره. تازه فهميديم که فضيه از اين قراره که می خواد ادای مامانش رو در بياره که بارداره!

اين بچه آبروی منو برده ديگه برام حيثيت باقی نذاشته!            

آخه : چند روز پيش رفتيم شام رو بيرون در يک ساندويج فروشی بخوريم. ما خودمون روی صندلی نشستيم و پارميس رو هم روی يک صندلی نشونديم ٬ خيلی خوشش اومد چون حسابی احساس بزرگی می کرد. ميز کناری هم يه پسر چهار پنج ساله با باباش اومده بودند شام بخورند . خلاصه اين پارميس تا می تونست برای پسره عشوه اومد و خودش رو لوس کرد و لبخند زد و هرهر و کرکر راه انداخت که خود پسره خجالت کشيد سرش رو انداخت پايين و مثل لبو سرخ شد!

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٥ - آرش آذر