پارميس آذر

 

پارميس و سورن

بالاخره در بیستم آبان پسر ما سورن به دنیا آمد.

ما که خیلی می ترسیدیم پارمیس دچار حسادت و مشکلات روحی بشه قبلا بهش گفته بودیم که توی شکم مامانی یم نی نی هست که مال تو هست و  قراره به زودی به دنیا بیاد و بر خلاف بقیه عروسک هات این یکی یک نی نی واقعیه و تو خیلی خشبختی که یک نی نی واقعی داری و وقتی به دنیا بیاد می تونی ازش مواظبت کنی و کلی از این جور حرفها بهش گفته بودیم.

روزی که سورن را آوردیم خانه همراهش کلی اسباب بازی هم برای پارمیس خریدیم و نی نی رو هم بین اسباب بازی ها گذاشتیم و همه رو دادیم به پارمیس و گفتیم اینا رو همش برای تو آوردیم . پارمیس کمی توجهش به نی نی سورن جلب شد ولی خیلی زود بقیه اسباب بازی ها نظرش رو جلب کردند و سورن رو فراموش کرد اما کم کم که دید سورن رو ما دائم بغل می کنیم کمی جبهه گرفت. ما برای اینکه پارمیس ناراحت نشه نمی گذاشتیم شیر خوردن سورن رو ببینه و این کار باعث شد پارمیس اصلا از ما دور بشه و دچار یک حالت انکار بشه. اصلا طرف نی نی نمی آمد و اصلا شب هال هم توی اتاق خاب حاضر نبود بخوابه و کلا جا زده بود و توی خودش فرو رفته بود تا اینکه بعد از چند روز اینطور صلاح دیدیم که چیزی رو از پارمیس مخفی نکنیم و بذاریم که ببینه که مادرش به سورن شیر می ده.

این کار نتیجه فوق العاده مثبتی داشت و به زودی پارمیس حضور برادرش رو پذیرفت و حالا نه تنها اصلا از بودن در کنارش ناراحت نیست بلکه از سهیم شدن در مراقبت و نگهداری از سورن خودش رو سهیم می دونه.

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٦ آذر ،۱۳۸٥ - آرش آذر